تبليغاتX
گاه نامه
بعد از کتاب کافه پیانو، بنا بر سفارش راوی داستان که به کررات از داستان هاینریش بل تمجید کرده بود، شروع به خواندن این کتاب کردم. 

خواندن کتاب با سرعت بسیار پایین جلو می رفت و چندان برایم مطلوب نبود، علی رغم میل باطنی کتاب را تا نیمه دومش خواندن تا شاید جذاب تر شود ولی فایده ای نداشت و به قول دوست عزیزم سید جواد حسینی نامی، نویسنده های آلمانی در کل می توان گفت متوسط هستند.


+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:35 توسط امير باعثي |

کافه پیانو را کامل خواندم، محو شخصیت صفورا که نوع رفتارش برای من نیز لذت بخش است و همیشه دنبال چنین شخصیتی بودم.

خواندن کتاب سه روز طول کشید و واقعا لذت بخش بود. هر چند به نظرم پایان مناسبی نداشت آن طور که انتظار داشتم.

در هر صورت از اینکه این کتاب را خواندم بسیار خوشحالم و به دوستان پیشنهاد میکنم حتما بخوانندش.

از جمله مسائلی که کمی آزارم می داد اطلاعات محدود سینمایی ام بود که در حین مطالعه داستان، مدام متوجه اش می شدم.


+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:31 توسط امير باعثي |


عمیق که فکر می کنم
می بینم هیچ وقت نداشتمت .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:23 توسط امير باعثي |


من اینجا،

دلم سخت معجزه می‌خواهد

و تو انگار،
معـجزه‌هایت را
گذاشته‌ای برای روز مـبادا…


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 18:54 توسط امير باعثي |


هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

 

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

 

 

از : فاضل نظری

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 17:27 توسط امير باعثي |

این پست پاک شد. مال گذشته بود دیگه :)

بعضی چیزا باید پاک بشه .

از وبلاگ، نه از ذهن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 17:51 توسط امير باعثي |

یکی را دست حسرت بر بناگوش

یکی با آنکه می خواهند در آغوش


سعدی

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:44 توسط امير باعثي |

واقعا از امتحانات خسته شدم.

دلم برای فوتبال تنگ شده، میخواهمش چنانکه تن خسته خواب را . . .

یک هفته است دارم فلسفه و منطق میخونم، واااااااااااااااااااااااااااای بسته دیگه.

حالم از تمام امور انتزاعی و معقول ثانیه فلسفی و منطقی داره به هم میخوره.

فکر نمیکردم ارشد اینقدر سخت باشه.

از روی عصبانیت این پست رو نوشتم، امیدوارم همدردی کنید . . .




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:22 توسط امير باعثي |

رعد و برق،
هارت و پورت است!

چیزی در دل ابر نیست؛
جز اشک؛
جز باران ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 14:50 توسط امير باعثي |

من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست

 تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی

خیلی اخلاق های عجیبی دارم.

یکیش اینه که میون این همه میوه رنگ و وارنگ، عاشق لیموی شیرین هستم و جالب اینکه تلخی بعدش رو با هیچ مزه ای عوض نمیکنم.

بعد از یک فوتبال سنگین، به یخچال خونه یورش بردم، تا چیزی برای رفع عطش پیدا کنم، چشمم به کیسه ای پر از لیمو خورد، از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم، دستم رو دراز کردم که یکیشون رو وردارم، که دیدم لیمو ترشه. قدیما لیمو ترش فقط کوچیک بود. این هم از برکات پست مردن.

حالم گرفته شد.

بی خیال، امشب دوست داشتم یک بهونه پیدا کنم برای نوشتن. یه جمله افتاده توی دهنم که: دروغ چه بگویم، دلتنگم.

واقعا همینه که الان گفتم.

دکتر چند تا آرام بخش داده، شاید اونها بتونه کاری کنه.

پيام من که رساند به يار مهر گسل

که بر شکستي و ما را هنوز پيوند است

که با شکستن پيمان و برگرفتن دل

هنوز ديده به ديدارت آرزو‏مند است


ش ب   ف ر ا ق   ک ه   د ا ن د   ک ه  ت ا   س ح ر   چ ن د   است ؟

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 2:49 توسط امير باعثي |